38


















اواخر ماه ژوئیه بود و چندروز بیشتر تا امتحان نمونده بود. خانم استیسی همونطور که به بچهها قول داده بود تا آخر امتحان کنارشون مونده بود و باهاشون درسها رو تمرین کرده بود. ولی اون سال، سال آخری بود که خانم استیسی توی مدرسهی اَوِنلی درس میداد. خداحافظی با خانم معلم برای بچههای کلاس خیلی سخت بود؛ حتی سختتر از خداحافظی با آقای فلیپ. خانم استیسی بعد از اینکه به صورت کلی با همهی بچهها خداحافظی کرد، تکبهتک اونا رو صدا زد و نوشتهای که برای هرکدومشون نوشته بود رو به اونا داد. این خداحافظی برای آنه و دیانا هم خیلی دشوار بود. دیانا وقتی به این فکر میکرد که سال دیگه یه نفر به غیر از آنه قراره تو مدرسه کنارش بشینه گریهاش میگرفت. آنه دیگه باید وسایلش رو جمع میکرد که به شهر شارلوت بره و به خاطر امتحان چندروزی رو پیش عمه ژوزفین بمونه. اون به دیانا قول داد که هرروز براش نامه بنویسه. متیو قرار بود خودش با دُرُشکه آنه رو به شهر شارلوت ببره اما همون شب دچار حملهی قلبی خفیفی شد و اون و ماریلا برای اینکه آرامش آنه رو به هم نزنند این موضوع رو ازش پنهان کردند. در فرجام ماریلا خودش آنه رو با دُرُشکه به کارمودی برد و آنه از اونجا با قطار به شهر شارلوت رفت. توی ایستگاه راهآهن عمه ژوزفین منتظر آنه بود. اونا ابتدا با هم به کالج آیندهی آنه رفتند و اونجا رو دیدند. به نظر آنه جای قشنگی میاومد و دلش میخواست اونجا ادامهی تحصیلاتش رو انجام بده. بالاخره روز آزمون فرا رسید. خانم استیسی طبق وعدهاش یکی یکی بچهها رو از خونههاشون برداشت و با هم به محل آزمون رفتند. بچهها اضطراب داشتند و نمیدونستند نتیجه چی قراره باشه. اما خانم استیسی ازشون خواست نگران نباشند و بهشون قوت قلب داد. بالاخره همهی آزمونها تموم شد و آنه به گرین گیبلز برگشت تا تعطیلات رو پیش ماریلا و متیو و دیانا بگذرونه. نتایج تا چندوقت دیگه اعلام میشد و آنه بالاخره از این سردرگمی درمیاومد...
دیالوگهای جالب این قسمت:
«∆آنه مواظب اعصابت باش و به حرف این و اون گوش نکن. تو بچهی عاقلی هستی و میدونی چیکار کنی. شمارهی کارت تو چه 13 باشه چه 0، تو قبول میشی و بهترین نمره رو هم میاری.
+بهترین نمره رو که فکر نمیکنم...
∆چرا فکر نمیکنی؟! تو شب و روز زحمت کشیدی؛ مثل من. مگه ممکنه نتیجهی محصولت خوب نباشه؟»
«+ممکنه بعد از تعطیلات باز من همینجا پهلوی تو نشسته باشم. یعنی رفوزه بشم. به همین سادگی! نه با بوق و کرنا. بالاخره آدم باید هر دو روی سکه رو ببینه.
_آخه چرا؟ تو که امتحان آزمایشی خانم استیسی رو با بهترین نمره قبول شدی!
+آره... اما من این آزمایشا رو اونقدرا هم جدی نمیگیرم. چون آزمایشْ سبک سنگین کردنه ولی امتحان امتحانه. تکلیف آدم روشن میشه. یعنی دیگه عصبی نیستی...
_قاطعیت خوبه اما نه اینهمه! حیف که من نمیتونم باهات باشم وگرنه نمیذاشتم همش به فکر روز امتحان باشی و انقدر خودتو اذیت کنی. دستتو میگرفتم و میگفتم بریم قدم بزنیم و هوای تازه بخوریم تا خوب بخوابی...
+واقعاً ازت ممنونم دیانا♥️ چون خانم استیسی هم ازمون قول گرفته بود تو این چند روز سرمونو تو کتاب و درس نکنیم. حتی صریحا گفت زود بخوابیم و امتحانو فراموش کنیم. گوشزد بسیار خوبی بود ولی انجام دادنش درست مثل شستن دندون میمونه. اون موقعا پریسی اندروز هم تعریف میکرد که تقریباً شبا خوابش نمیبرده و تا صبح بیدار میمونده و راجع به همهچیز فکر میکرده. منم مثل اون گاهی وقتا تا صبح بیدار میمونم و تو افکار مختلف غوطهور میشم. مثلاً اگه به فکر عمه ژوزفین تو نبودم چیکار میکردم؟ واقعاً نهایت مهربونی رو در حق من کرد...
_آنه به من قول بده که هرروز برام نامه بنویسی.
+قول میدم... من روز سهشنبه برات نامه مینویسم تا اینکه بدونی روز اول چجوری بوده.
_اونوقت منم لحاف و تشکمو میاندازم جلوی ادارهی پُست...
+برام دعا کن.»
«آدم باید مثل خورشید باشه. هر اتفاقی بیفته اون فقط طلوع میکنه و غروب میکنه.»
پ.ن:
1. این قسمتها که سن آنه بیشتر شده برای خود منم ناشناختهست. انگار اولینباره که دارم میبینم.
2. به این فکر میکنم که خیلی جالبه که آزمون آنه مصادف شده با کنکور و آزمونهای دیگهای که یه سریاتون دارین. آزمون آنه امروز تموم شد. مال شما هم تموم میشه. امیدوارم نتیجه باب میلتون باشه.